:: دکتر علی شریعتی ::
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنج زای گسترده ای.
من در این بهشت، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
(( تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای))!
کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم.
***دکتر علی شریعتی***
برتولت برشت
در اين آشفته بازار از غم بي ياوري
اي خفته در زنجير جهل و ننگ و استبداد
خبر داري كه مي سوزد زمين و آسمان اين سان؟
ز دست تخمه اهريمن بدكاره
رسته از تدبير
و اينك آمده باجنگي از تاريكي و تحقير
خبر بايد كه البرز از سياهي ديده جيحون است
نگر ضحاك بگسسته است بند از پاي و دست افشان
به اتش سرد مي سازد دل پر كينه خود را
كجا در خواب بودند-بي خيالان- رفته از انديشه هاتان دور ضحاكي؟
شما را نيست هشداري؟
كه تهران اين زمان مي سوزد از كشتار آزادي
شما اي خامشان خفته در زنجير دين
جوانان را تن بي سر در اين ايام مي يابند
كجا مي بايد اين سرهاي بي پيكرنشان يابي
كجا آن پور دستان رستم آهن كمر چون كوه پولادين اراده را نشان يابي؟
تو هشياري؟
كجا آرام بنشستيد؟ ساحل را نه امن است نيست آرامش
مگر خوابيد؟
ناله رود اين زمان بر عرش مي سايد
مگر كوريد؟
خون بر كوي و برزن نقش مي راند
شما را نيست هشداري
كه فردا بامهاتان را به بيداري
به روي خواب غفلت زايتان آوار مي سازند
اگر امروز نشتابيد فردا خانه ويران است
و اين بار از پس يك كوه كينه آمده
ايران پريشان
(ادامه دارد)
شاید فردا از آن مردم سرزمینمان باشد
بیداری ملتمان مدیون بیداری تو و یارانت خواهد بود
آسوده باش چون پیام بودنت را جهانیان دریافتند
تلخی روزگار سخت خفقان با حلاوت آزادیت به پایان رسید
کاش من جای تو بودم
حیف
آخر زندگی در چشمانت موج میزد
و من دور از خاک مزیین به خونت
در حسرت آبادی کهن بوممان از فرط ناتوانیم بر خویش میگریم
آرزو کن برایمان اکنون وقت پایمردیست
تو نمردی و نخواهی مرد
جاودانه تر از ظلم و بیدادی پس خواهی ماند
که اگر ترا میکشتند
نام شجاعت را بایستی از دفتر انسانیت پاک میکردند
در میان ما نیستی چون تعلق به سرزمین آزادگی داشتی
گویی نامت(ندا) را پیش تر از رسالتی که به انجام رساندی میدانستند
ندای آزادیت را همگان شنیدند
ندای آسمانیت خواب خفتگان را زدود
ندای توانمندیت کاخ بیداد تزویر و ریای نابکاران را ویران خواهد کرد
که یاد تو نیز بنیادشان را لرزان کرده است
امروز حتی سوگ تو را نیز تاب نیاوردند
دیدی که تو ماندی؟
پس آسمان آبی و رهاییت را جشن خواهیم گرفت
از خاک به خاک و از ندا به ندای آزادی
نامت زنده و راهت پر رهرو باد
ای کاش...
آزادی این درفش پاره پاره از جور ستمگران هنوز در اوج اهتزاز است
چون تندر و برق ذر برابر باد
بار دیگر فریاد تظلم خواهی پس از سالها رخوت در این دیار کهن پیچید
کاوه آهنگری باید...
آرزو کنیم این ندای حق طلبی سرانجامی خوش یابد
تا ۱۰ سال بعد در حسرت کار ناتمام تاریخ را از نو آغاز ننماییم.
بار الها ! ما را در راه دادخواهی استوار گردان
هنوز معلوم نيست من از کجا آمدهام
چرا آمدهام اينجای آزرده از آوازِ گريه
چه میکنم يا دارم آهسته با ماهِ بیدانه و اين بادِ نابَلد چه میگويم؟
"هيچ! هيچ حرف خاصی از خوابِ آسمان با من نيست
فقط دارم آهسته به آدمی، به خاطره يا به آسمان بلند میگويم
: من هم وطنم را دوست میدارم."
زندگي هيچ چيز بزرگي ندارد. زندگي پر است ازچيزهاي كوچك.
اما اگر تو بداني كه چطوربا اين چيزهاي كوچك خوش باشي،
آنها را به چيزهاي بزرگ دگرگون خواهیم کرد.
صد البته هنوز در آغاز راه نویی هستم پس پرتوان به پیش
برای صدای شما دعا به درگاه خداوند
برای چشمان شما رحم
و برای دستان شما بخشش, شفقت
برای قلب شما عشق
و برای زندگی شما دوستی هاست
تبریک به گرامی دوست همدلم که پس از ۱۰ماه انتظار گامی پیش نهاد
باشد که خنده شادی همیشه در چشمانش چون امشب بدرخشد
ما را در جشن زندگیت شریک بدان
یادآوری: ۹ روز پیش مطلب بهاری را با امید چنین روزی نوشتم
حال قسمتی از پریشانی ایام ودغدغه کاسته شد آیا سزاوار شکر نیست؟
از آنکه سعد و کاستی را در کنار هم نهاد
تا حلاوت شیرین پیروزی تلخی ایام انتظار را بکلی بزداید
نه از آنکه من پروردگارش می خوانم هر آنچه شما مینامیدش
راستی ژن تعصب را به خاطر بسپار
و ایمان را همچنان که از شما طلبیدند
![]()
![]()
![]()
عجب روایتی است بهار
شوق تولد و زندگی
خواستم دوباره گله وشکایت بنویسم که دیدم دوستانم هم پر هستند از اندوه
پس این تصویر را هدیه میکنم که از زیبایی بهره ببریم
گله را به آینده موکول کنم
تقذیم به دوستم که چند روزی را به زمستان دل کوچ کرده
لبخند برای متعصب سازگارم ارزو میکنم
باشد که قهقهه عاشقانه اش بگوشم رسد
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاك
شاخه های شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم كبوترهای مست
نرم نرمك می رسد اینك بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخك كه می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به كام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می كه می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار
گر نكوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
زنده یاد فریدون مشیری
آن کس که در دل خویش کلیسایی بنا کند و آن را با خود همه جا برد
بسی به قداست و پاکی نزدیک تر است از آن کس که کلیسای او پرستشگاهی یک روزه است
بر عهدهء من نیست که در مسابقه برنده شوم
اما بر من است که راست و درست باشم
بر عهدهء من نیست که حتما در کار خود موفق شوم
اما بر عهدهء من است که به آنچه از نور الهی در دست دارم وفادار مانم
بر من است که در کنار همهء راستان و صدیقان باشم
و یار آن باشم که حق با اوست
و از او جدا شوم هنگامی که به خطا رود